Skip to content

منزوی و گوشه گیر

تا کلاس چهارم اغلب زنگ‌های تفریح شیطنت می‌کردم از آویزون شدن به میله‌ی پرچم وسط حیات گرفته تا دنبال کردن بچه‌ها و جفتک انداختن! البته اینا کارهای معمولمون بود. گاهی هم کارهایی می‌کردم که حتی خودمم متحیر می‌شدم و می‌گفتم عجب گوساله‌ای هستم من!… چه فاجعه‌ای شد!!! خلاصه اینجوری بود که ناظم هم مثل میرغضب مترصد بود که من رو خفتگیر کنه و حسابی تربیتم کنه! آخه ناسلامتی مدرسه محل تعلیم و تربیت بود دیگه… البته من تنها نبودم، مدرسه‌ی ما پر بود از گوساله‌هایی مثل من که زنگ‌های تفریح مناظر متحیر العقولی به نمایش می‌گذاشتیم.. اونم کاملا ناخواسته! «سمفونی برلین»مون هم زنگ آخر بود که همه وحشیانه و با صدای «آ» به طرف در حیات حمله می‌کردیم انگار که مدرسه کشتی تایتانیک بود و قایق‌های نجات دم در مدرسه به آب افتاده باشه…

سر همین قضایا بود که ناظم صبح‌ها مجهز به مدرسه می‌اومد، یک شاخه‌ی درخت، یک تیکه شیلنگ آب، چوب نی، هر چیزی که به نظرش می‌تونست توی مهار ما جونورها (به قول خودش) به کار بیاد، با خودش می‌آورد و خنده دار این بود که اکثر این سلاح‌ها بیشتر از یه روز دوام نمی‌آوردن!! یادمه سلاح محبوبش یه شیلنگ آب بود که از وسطش سیم بُکسر رد کرده بود! البته این سلاح رو با وسواس استفاده می‌کرد. کتک خوردن با این «شیلنگ بُکسری» خودش افتخاری بود! یادمه یه روز نزدیک مراسم صبحگاه به این افتخار نائل شدم. زنگ خورده بود ولی من مثل بقیه جونورها یه گوشه وایستاده بودم، عرف این بود که تا ناظم نمی‌اومد، صف نمی‌گرفتیم. یهو نمی‌دونم از کجا پیداش شد تا اومدم بجنبم یه شلنگ خورده بود تو ملاجم!… ولی همین سلاح هم بیشتر از یک هفته دووم نیاورد.

یه روز یادمه چند تا از بچه‌ها آویزون شده بودن به میله‌های دروازه فوتبال. میله‌های مسخره‌ای بودن‌ها ولی جدید بودن و لازم بود «کشف» بشن. با خودم گفتم یعنی زور من اندازه‌ی سندباد هست که بتونم آویزون بشم و با دستام از این میله به اون یکی میله برسم؟ خلاصه تازه به میله آویزون شده بودم که یهو دیدم ناظم از دفتر که صد متری با میله‌ها فاصله داشت اومده بیرون. داد و بیداد کنان با چوبی که تو دستش بود به سمت من می‌اومد! تازه یادم افتاد که ناظم سر صف گفته بود: «نبینم جونوری به این میله‌ها آویزون بشه‌ ها! اینا رو تازه نصب کردن! آویزون می‌شی دستت می‌شکه پات می‌شکه» «می‌شکنه» رو درست نمی‌گفت! فهمیدم تو بد دردسری افتادم! پا به فرار گذاشتم و توی کلاس خودمون زیر میز قایم شدم. به بچه‌ها هم گفتم من اینجا نیستما. ناظم راست اومد تو کلاسمون، هر چی نیگاه کرد ندید منو! فکر نمی‌کردم نتونه پیدام کنه. نمی‌دونم چه فکر احمقانه‌ای زد به سرم که گفتم برم بیرون خودم رو تحویل بدم! شایدم فکر کردم اگه ناظم وقتی معلممون سرکلاسه بیاد سوتی قضیه بیشتر می‌شه!

زنگ کلاس خورده بود که تصمیم گرفتم برم بیرون، دو قدمی از در کلاس دور نشده بودم که شَتَرق یه چیزی خورد پس کله‌ام! ناظم بود؟ نه! چوب ناظم بود! خودش عصبانی و قاطی پنجاه متر اونورتر دوید به سمتم. گفتم الان سیاه و کبودم می‌کنه. رسید گفت برو دم دفتر. بدو دم دفتر!

هیچی دم دفتر بودم که ناظم و معلممون رسیدن به هم، معلممون وساطتت کرد و من فقط دو سه تا چوب خورد کف دستم! بعد اون قضیه بودم که تصمیم گرفتم توبه کنم و آدم بشم. هیچی دیگه بقیه سال رو مثل آدم گذروندم و سال پنجم هم تمام شد. وقتی رفتیم پرونده‌ رو گرفتیم، پرونده انظباطی رو باز کردم، با خودم فکر می‌کردم الان حتما واسه کلاس پنجم نوشته «بچه‌ی خوب و نازنین!» ولی با کمال تعجب دیدم ستون سال‌های اول تا چهارم خالیه و جلوی سال پنجم نوشته: «منزوی و گوشه گیر»!!

  • نتیجه اخلاقی اینکه گاهی رفتار کردن طبق «قوانین و محدودیت‌ها» واقعا چیزی نیست که از شما انتظار می‌ره.
Advertisements

ترانه loca people

این ترانه رو چند وقتی مرتب می شنیدم. اگه هنوز نشنیدین این رو، اسمش  رو گوگل کنین.

گویا موضوع این ترانه، مسافرت یه بنده خدا (خواننده ی ترانه) به اسپانیا هستش و وقتی اونجا می رسه و مهمانی های شبانه روزی و آهنگ های اسپانیایی ها رو می شنوه مرتب تعجب می کنه که «بابا اینا دیگه کی هستن؟»

جالب ترین قسمت ترانه اینجا ست که به دوستش جانی زنگ می زنه و میگه

johnny, la gente esta muy loca

که معنی انگلسیش می شه

johnny, this people are crazy

قشنگیش اینه که این جمله رو به اسپانیایی می گه!

:))))

بدون شرح

خداحافظ ۸۹، سلام ۹۰

بعد از مدتی گرفتاری.. دیدم شروع سال نو بهانه‌ی خوبی برای نوشتن یک پست جدید هستش.

در یک جمع بندی سال ۱۳۸۹ سال جالبی بود، پر از تجربه‌های تلخ و شیرین. از شما پنهان نیست این وبلاگ و وب سایت کاربران ایرانی اینک اسکیپ رو تو این سال راه انداختم ولی فرصت نداشتم تا درست و حسابی بهشون برسم بخصوص دومی که خیلی نگرانشم. دارم سعی می‌کنم جوری برنامه ریزی کنم که به جای مناسبی برسونمشون. و البته وب سایت aqlinux.ir هم بوده که خب اونجا بیشتر صحبت‌ از لینوکس و مقالات علمی/آموزشی هست.

در کل سال خوبی برای من بود و امیدوارم برای شما هم سال خوبی بوده باشه… ساعت ۲ نصف شب بیشتر از این نمی‌شه نوشت و تحلیل کرد!!

لازم می‌دونم بگم  از اینکه به این وبلاگ سر می‌زدین، می‌زنین (خواهید زد؟) ممنونم. امیدوارم سال آینده بتونم مطالب مفیدتری اینجا بگذارم و با هم بیشتر خوش بگذرونیم۱

سال نو همتون مبارک باشه.

تفاوت by the way، any way، speaking of وat any rate

خب راستش من دنبال تفاوت by the way و any way می‌گشتم که با دو تای دیگه آشنا شدم! بد نیست شما هم با هر چهار عبارت آشنا بشین و تفاوت‌هاشون رو بشناسین!

«any way» وقتی استفاده می‌شه که بخواهیم موضوع صحبت رو عوض کنیم یا وقتی که می‌خواهیم به موضوع اصلی که قبلا داشتیم در موردش صحبت می‌کردیم (و موضوع عوض شد) برگردیم.

A:… so that’s why I didn’t like that movie.

B:  Oh I see, I won’t go see it then. Anyway, where do you think we should have dinner tonight?

مشخصا قبل از صحبت در مورد تماشای فیلم، موضوع بر سر گذراندن شب بوده. و این مثال

A: I really don’t think this is a good time to…

B: Excuse me. Could you tell me where the bathroom is?

A: It’s at the end of the hall. Anyway, as I was saying, I don’t think this is a good time to invest in gold.

سوای بحث فعلی خودمون (any way) من عاشق ریزکاری‌ها هستم. می‌بینین که اون آقا چجوری محل دستشویی رو پرسیده؟ در حالیکه خیلی ساده می‌تونست بپرسه

where is the bathroom?

خب anyway! حالا بریم سراغ by the way

این وقتی استفاده می‌شه که بر حسب اتفاق یادمون می‌افته که چیزی رو به کسی بگیم. به عنوان مثال:

I’m going to the supermarket after work today. Oh, by the way, Harry wants to know if you’re coming over for dinner this weekend.

ببخشید ولی شما هم coming over  رو در بررسی آمدن به دعوت شام می‌بینین؟ من افعال دوبخشی رو خیلی دوست دارم.

I watched a really good show on TV last night. Oh, by the way, here’s the DVD you lent me last month. Thanks for letting me borrow it.

خیلی خب بعد از یک ماه کمی دیر بود! ولی خب به قسمت خوبش نگاه کنین. «تشکر بابت قرض گرفتن» دوست داشتنی نیست؟

باشه حالا باید کمی از «speaking of» صحبت کنیم! این وقتی استفاده می‌شه که یادمون می‌افته چیزی رو به کسی بگیم ولی اون چیز در راستای موضوع صحبت فعلی ما بوده یا در اثر صحبت (یا عمل؟) کسی به یادمون افتاده باشه. مثال‌ها رو ببینیم:

A: I’m really excited about seeing Mark’s new play.

B: Yes, I’m too. Speaking of Mark, did you hear that he’s going to get married soon?

خب تا صحبت به عروس و غیبت و بحث‌های خاله زنکی نکشیده بریم سراغ مثال بعدی. (مایک برات آرزوی خوشبختی می‌کنم!)

A: Marry just moved into a new apartment!

B: Really? That’s fantastic! Speaking of new apartment, I’m also thinking about finding a new place. I’m tired of my old apartment.

خب باشه! شاید یک نفر داره چشم به هم چشمی می‌کنه! ولی من دوست دارم moved into رو معادل «نقل مکان کردن» خودمون توی فارسی ببینم…

و اما آخرین اصطلاح این مبحث «at any rate»  که نمی‌شه ازش گذشت! این وقتی کاربرد داره که بخوایم جزییات بیشتری از چیزی که همین الان ذکر کردیم بگیم. مثال؟

A: I really want to go to Europe this summer.

B: But it’s really expensive. Can you afford it?

A: I’ve been saving my money. I don’t think it’ll be so bad. At any rate, I really want to go, and this will be my last chance before I start my new job.

اگه شما هم مثل من انتظار داشتین بشنوین به کدوم کشور اروپایی مسافرت می‌کنه حتما نا امید شدین! خب حداقل فهمیدیم این بنده خدا پول‌هاش رو جمع کرده که قبل از شروع کار جدیدش یک مسافرت بره! حالا اگه زورش نرسیده بره هاوایی حداقل اروپا رو می‌بینه…. هی! من با can you afford it زیاد رو به رو شدم. تا جایی که دیدم جنبه‌ی مالی مسئله رو همیشه هدف قرار می‌ده. اگه فرصت داشتم و نکته‌ای دیدم در موردش بهتون می‌گم…

خیلی خب. by the way کریسمس خوبی براتون آرزو می‌کنم.

منبع این نوشتار:

english help online

حسین هنوز مظلوم است…

یه کم زوده برای پیشواز رفتن اما به نظرم رسید یک متن خواندنی است و اگر خوب فهمیده شود، نیازی به مناسبت ندارد!

حسین هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید…

ستار گلمکانی صاحب بزرگترین بنگاه ملک و ماشین شهر، يكماه تکیه راه می‌اندازد و خودش در روز تاسوعا سر مردم گل می‌مالد و ۱۱ ماه هم سرشان شیره!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید…

قدرت سامورایی! شب ها در تکیه لخت می‌شود و میانداری می‌کند و روزها مردم را لخت می‌کند و زورگیری …!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید…

فرشید پوسترهای گلزار و مهناز افشار را از بساطش جمع می‌کند و آخرین ورژن! پوسترهای علی‌اکبر (ع) و حضرت عباس (ع) را در بساطش پهن …!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید…

آقای صولتی تا پایان اربعین تمام پاساژش را سیاه می‌کند و تا آخر سال هم مشتری‌هایش را!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید…

قادر روزهای تاسوعا و عاشورا قمه می‌زند و علم می‌کشد ولی در ماه رمضان سیگار از لبش نمی‌افتد!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید…

سیامک چشم چران! که پاتوقش همیشه خدا نزدیک مدارس دخترانه است در دسته‌هاي عزاداری اسفند دود می‌کند!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید…

نیما پشت ماکسیمایش می‌نویسد «من سگ کوی حسینم» ولی هیچ وقت از چارلی! سگ ۱۱ماهه‌اش دور نمی‌شود!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید…

حاج منصور مداح معروف شهر بابت ۷ ساعت مداحی حقوق 250 روز یک کارگر را می‌گیرد!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید…

جباری رییس شرکت لبنیات شیر تو شیر! ۳۰شب شیر صلواتی به خلق خدا می‌دهد و ۳۳۵ روز آب به شیرشان می‌بندد!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید…

به جای آنکه ما بر مصیبت مولا بگرییم، مولا بر مصیبت ما می‌گرید!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید…

حاج آقا کلامی، ۹شب مردم را به تقوی دعوت می‌کند ولی در شب دهم سر زود پایین آمدن از منبر با هیت امنا دعوا می‌کند!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید…

هیت امنای مسجد …علیه السلام! درست وقت اذان ظهر عاشورا اطعام عزاداران را شروع می‌کنند و بعد از آن با انرژی و فلوت! سینه می‌زنند و گریه می‌کنند !

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید…

کل یوم عاشورا

یعنی…۱۰ روز و شب …غم گریه

کل ارض کربلا

یعنی…چند مسجد و چند تکیه !

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی خورشید عصر عاشورا غروب کرد

او هم می‌رود

تا سال بعد !

تا یاد بعد!

—-

این متن ایمیلی بود که از یکی از دوستان به دستم رسید…. یا حسین.

به بهانه‌ی یک تولد

به بهانه‌ی یک تولد می‌نویسم. یا بهتر بگم، سالروز یک تولد. تولدی که شاید اصلا امروز نبوده! تاریخش انگار گم شده مثل خیلی چیزهای دیگه که تو این عالم گم شدن. من با اون کسی که می‌گه «هر چیزی که گم شده، باید پیدا بشه» مخالفم. گاهی گم شدن و گم بودن بهتره.. بگذریم…

به نظرم «سالروز تولد» یک بهانه است. بهانه‌ای برای افتخار به حضور داشتن، افتخار به در کنار هم بودن و مهمتر از اون «خوشحال بودن» و احساس «عشق». پس هر روزی که انسانی بتونه چنین حسی رو داشته باشه می‌تونه اون روز رو «سالروز تولد» خودش بدونه…

پس همین الان اون احساس زیبا رو با نگاهی به همه تجربه‌های خوب گذشته تجربه کنین.

و هی!… تولدتون مبارک.

گل